
از سال ۱۳۸۲ خورشیدی به صورت آماتور عکاسی میکنم و دورههای عکاسی را در سازمان فنی و حرفهای و کانون سینماگران جوان گذارندهام و هنوز خیلی باید یاد بگیرم تا بتوانم بگویم من هم عکاسی میدانم. در راستای اینکه این روزها داشتن ِ یک گالری ِ عکس از اوجب ِ واجبات است، من هم یک گالری کوچولو روی سرویس دوستداشتنی تامبلر راهاندازی کردهام که شاید چند وقت دیگر آنرا به پیکسل پُست یا وردپرس منتقل کنم.
نام گالری parixel است، نشانی گالری parixel.net و نشانی خوراک آن feeds.feedburner.com/parixel میباشد.
parixel تلفیقی از نام ِ پری و کلمهی پیکسل است.
پریناز − ۲ آذر ۱۳۸۸
عکاسی
چند روزی بود که همدیگر را ندیده بودیم، قرار بود فردا را با هم باشیم. امروز که صحبت میکردیم گفت: خستهام، میروم که بخوابم. یک ساعت و نیم گذشته بود که پیامکی از طرفش آمد و گفت: چه کار میکنی؟ گفتم: از خواب بیدار شدی؟! گفت: هر جا هستی، دو دقیقه دیگر تو اتاق ِ خودت باش. خواستم جواب پیامکاش را بدهم که پیامکِ بعدیاش این بود: ئه! بیا دم ِ پنجره ببینم.
شوق همهی وجودم را گرفت.

وبسایت رادیو NPR یک نظر سنجی برای انتخاب بهترین صداهای تاریخ برگزار کرده است و نام ِ استاد محمدرضا شجریان هم در میانِ ۱۲۶ نامزد این نظر سنجی قرار دارد. نتایج این نظرسنجی در ژانویه ۲۰۱۰ اعلام میشود. برای دریافت اطلاعات بیشتر و شرکت در این نظر سنجی به این صفحه بروید.
سوار ِ یک تاکسی ِ پیکان ِ قدیمی شدم. رانندهاش هم یک مرد ِ جوان ِ قدیمی بود. صدای موتور ِ ماشین حسابی به داخل میآمد و همه جای ماشین هم میلرزید، ریتم ِ خوبی داشت، درست مثل ِ موزیکی که از ماشین ِ کناری ِ ما پخش میشد. رانندهی تاکسی گفت: این جَوونها گوش درد نمیگیرند با این آهنگهایی که گوش میکنند؟ اصلاً این سر و صداهایی که گوش میکنند، موسیقی ِ؟ زمان ِ ما برنامه گلها بود، مرضیه بود، که وقتی میشنیدی انگار پرواز کردی و رفتی به یک باغ ِ پُر از گل. به خدا این چیزهایی که این جَوونها گوش میکنند موسیقی نیست.
گفتم: چی بگم والله
فصل ۱۰ . روز . خارجی . ایستگاه پدرثانی . سال ۱۳۵۸
فرشته، زهره، فرخنده و مریم در حال چسباندن تراکت و اعلامیه به دیوارهای شهر هستند… زهره به دیوار، چسب میمالد و فرشته میچسباند… دخترها کاملاً جدی مشغول کار هستند… وقتی فرشته میخواهد یکی از اعلامیهها را بر روی دیوار یک مغازه بچسباند، مورد اعتراض مغازهدار پیر واقع میشود… مرد با خشونت اعلامیه را میکَند و پاره میکند…
مرد: نچسبون… نچسبون…
فرشته: چی…؟
مرد: میگم نچسبون…
فرشته: برای چی نچسبونم…؟
مرد: برای اینکه من میگم…
زهره: برا خودت میگی… بچسبون…
مرد (با اشاره به روسری ِ فرشته): مُد جدیده دیگه، نه…؟! گوگوش از مُد افتاده…؟
فرشته: چه بیربط…
*
«نیمه پنهان» – تهمینه میلانی
انتشارات توفیق آفرین / چاپ یکم / تابستان ۱۳۸۰