زندگی در جامعهایی شلوغ و عصبی با تعدادی آدم مدرننما که هر نوع رفتار کثیفی را با توجیهی رنگباخته پیوند میزنند، عذابآور است، باید از این جامعه دور شد.
من هنوز کودکم
من هنوز کودکم
هنوز بازی میکنم
و نمیخواهم آدم بزرگ شوم
من چیزهایی که باعث شد، تو آدم بزرگ شوی را نمیخواهم بدانم
من کودکم، ای آدم بزرگ
منُ تو دنیای کودکانهام تنها بگذار
و با من کاری نداشته باش
تو به غارت، کشتار و جنایتت بپرداز
و بگذار من بیگناه بمانم
تو به پولهایت اضافه کن
و من به عروسکهایم
من کودکم
کودک باقی خواهم ماند
و کودک خواهم مُرد
*
ماندگار
کسی که قرار است ماندگار نباشد با هیچ ترفند ، قرار و سندی ماندگار نخواهد بود. پس به خاطر ِ ترس ِ از دست دادن ِ او، احساسات خود را سانسور نکنیم.
سرنوشتبافی
سرنوشتی که تا امروز بافتم: بعضی جاهایش گره نزدم یا شُل زدم. بعضی وقتها پودکشی نکردم، به نقشه نگاه نکردم، خوب دفه نزدم، کج بافتم، چلههای شُل و صفتی داشتم. حالا دیگه نمیتونم برگردم عقب و دوباره ببافم، باید چلههایش را قیچی کنم. چلههای تازهایی بکشم، نخهای خوشرنگتری از جنس ابریشم کار کنم، نقشهایی زیباتر بیابم و ظریفتر از گذشته ببافم، گلهایش را برجسته ببافم، گرههایش را محکمتر بزنم و پودهایش را با دقت بکشم تا مقاومتر و خوش طرحتر از گذشته باشد تا دیگر نیازی به بریدن تار و پودهایش و بافتن دوباره نباشد.