سر و صداهایی که موسیقی شد

سوار ِ یک تاکسی ِ پیکان ِ قدیمی شدم. راننده‌اش هم یک مرد ِ جوان ِ قدیمی بود. صدای موتور ِ ماشین حسابی به داخل می‌آمد و همه جای ماشین هم می‌لرزید، ریتم ِ خوبی داشت، درست مثل ِ موزیکی که از ماشین ِ کناری ِ ما پخش می‌شد. راننده‌ی تاکسی گفت: این جَوون‌ها گوش درد نمی‌گیرند با این آهنگ‌هایی که گوش می‌کنند؟ اصلاً این سر و صداهایی که گوش می‌کنند، موسیقی ِ؟ زمان ِ ما برنامه‌‎ گل‌ها بود، مرضیه بود، که وقتی می‌شنیدی انگار پرواز کردی و رفتی به یک باغ ِ پُر از گل. به خدا این چیزهایی که این جَوون‌ها گوش می‌کنند موسیقی نیست.

گفتم: چی بگم والله

یک حدیث برای بهتر بودن

امام علی (ع) می‌فرمایند: هر چه را برای خود می‌پسندی برای دیگران بپسند و آنچه را برای خود نمی‌پسندی برای دیگران نیز نپسند.

دیشب وقت ِ خواب یاد ِ این حدیث افتادم و همان موقع داخل موبایلم نوشتم که همیشه یادم باشد. تا رفتاری که نمی‌خواهم و دوست ندارم از کسی ببینم را خودم انجام ندهم. سعی کنم الکی شعار ندهم و عمل کنم. بــــله!

سگ و گربه

از پنجره داشتم به پارک ِ روبه‌روی خانه‌مان نگاه می‌کردم. چقدر سگ‌ زیاد شده! پارک پُر بود از آدم‌هایی که هر کدام یک سگ‌ ِ کوچولو همراه داشتند. اکثراً هم تنها بودند، یعنی یک سگ و یک آدم! به‌نظرم تنهایی و کم‌رنگ شدن ِ ارتباط‌های آدم‌ها به شکل ِ سنتی، باعث ِ افزایش ِ حیوانات ِ خانگی شده. دسترسی به غذای مخصوص ِ سگ‌ها و گربه‌ها‌ هم راحت‌تر شده و می‌توان از سوپرمارکت‌ها تهیه کرد. چه خوب :)

از روزنامه تا کاموا و آب‌نبات

۱- بعضی وقت‌ها چیزهایی که می‌نویسم برای همان لحظه یا تا چند وقت بعد از آن برایم قابل تحمل است. وقتی نوشته‌های کوتاه ِ قدیمی‌ام را می‌خوانم، حس ِ بدی می‌گیرم و از روی کاغذ پاره یا اگر روی وبلاگ باشد حذف می‌کنم. یک جورهایی از نوشتن‌شان پشیمان می‌شوم.

۲- بعد از توقیف ِ روزنامه‌ی «اعتماد ملّی» که چهار سالی مشتری‌اش بودم، روزنامه‌ی «سرمایه» را می‌خواندم. دیروز روزنامه‌ی «سرمایه» توقیف شد. امروز صبح بابا پرسید چه روزنامه‎ایی بگیرم؟ بی‌خبر از همه‌جا گفتم «صدای عدالت». بعداً بابا گفتند که این روزنامه چند ماه است که توقیف شده!

۳- رفتم به انباری ِ خانه و چمدانی را باز کردم که داخلش پُر از گوله ‌کامواهای رنگی‌رنگی بود و رنگ‌های قرمز، سرمه‌ایی، آبی ِ پُررنگ و سبز ِ لجنی را جدا کردم تا شاید اگر حوصله‌ایی بود، عروسک‌های کاموایی درست کنم و یکی‌دوتا شال‌گردن ببافم.

۴- فردا ۱۳ آبان، روز دانش‌آموز است، اما همه‌ی رسانه‌ها و خبرگزاری‌ها در مورد همه‌ی بخش‌های این روز گفته‌اند، غیر از بخش ِ دانش‌آموز! فردا حتماً تمام ِ مدارس ایران کلی آب‌نبات و شکلات بین ِ بچه‌ها پخش ‌می‌کنند. واقعاًً دلم خواست! من که دانش‌آموز نیستم از کجا باید آب‌نبات و شکلات بگیرم؟

عکاسی با طعم ِ زالو

امروز که هوا بارانی بود رفتم تو حیاط از باقی مانده‌ی گل‌های باغچه که زیر ِ باران خیس شده بودند عکس بگیرم. رفتم و چند تا عکس هم گرفتم که به نظرم هیچ کدام خوب نشد، از پله‌ها که داشتم می‌آمدم بالا، حس کردم روی آرنج ِ دست ِ راستم چیزی چسبیده، نگاه کردم دیدم یک عدد زالو! به اندازه‌ی حدوداً چهار سانتیمتر آرنج‌ام را در آغوش گرفته! ناگهان جیغ‌های ممتد به همراه فریادهای کمک کمک ارسال شد و برادر شجاع با یک عدد پاشنه‌کش به سمت ِ آرنج من آمد و با دو ضربه زالوی خون‌آشام را از من دور کرد. بعداً که آرنج دستم را دیدم متوجه شدم که شخص ِ زالو فضای کوچکی را شکافته و در حال نوش ِ جان کردن خون‌هایم بوده. حالا نمی‌دانم تو باغچه‌ی ما زالو چه‌کار داشته و چه‌جوری آمده روی آرنج ِ من!