ببخشید

من آن‌قدر بزرگ نشده‌ام که دوست‌داشتن برای‌ام بی‌ارزش و الکی شده باشد.

ببخشید.

یک خاطره، یک یادگاری – عزت‌الله انتظامی، جشن دنیای تصویر

به مناسبت هشتاد و ششمین سال‌‌روز تولد استاد عزت‌الله انتظامی

*

پنج‌شنبه، ۵ دی ۱۳۸۱

تالار همایش‌های رازی دانش‌گاه علوم پزشکی ایران

این دوّمین‌بار بود که آقای بازی‌گر را از نزدیک می‌دیدم. – اوّلین‌بار دی‌ماه ۱۳۷۹، چهارمین جشن دنیای تصویر بود، که متأسفانه مسئولان مراسم آن شب دوربین‌ام را توقیف کردند و تا ساعاتِ آخر مراسم هم پس ندادند و من از ثبتِ لحظه‌های زیبایی محروم شدم. – واقعاً باعث افتخار و خوش‌حالی‌ام بود که مردی را از نزدیک می‌دیدم که در بهترین و ماندگارترین آثار سینمای ایران حضور داشته است. گاو، بی‌تا، کمال‌الملک، اجاره‌نشین‌ها و …؛ آن‌شب خاطره‌انگیز آقای ‌بازی‌گر و هم‌سرشان در ردیف اوّل نشسته بودند، می‌دانستم که بسیار مهربان هستند، جلو رفتم و اجازه گرفتم که عکسی از ایشان ثبت کنم، با خوش‌رویی موافقت کردند و من دکمه‌ی شاتر را فشار دادم.

و این عکس شد بهترین یادگاری آن شبِ پُر ستاره.

*

با آرزوی سلامتی برای استاد عزت‌الله انتظامی و خانواده محترم‌شان.

*

پی‌نوشت: این نوشته قرار بود در روز ۳۰ خرداد ۱۳۸۹ منتشر شود، که نشد.

یک خاطره، یک یادگاری – آفساید، سینما فلسطین

جمعه ۳۰ دی ۱۳۸۴

بیست و چهارمین جشن‌واره بین‌المللی فیلم فجر

سینما فلسطین، سالن شماره یک، سانس پنجم، ساعت ۱۸، بخش فیلم‌های مهمان، نمایش فیلمِ «آفساید» ساخته‌ی «جعفر پناهی».

ماجرای فیلم:

داستان روایت‌گر شرح حالِ دخترانی است که حاضرند هر کاری انجام دهند، تا بازی فوتبالِ ایران – بحرین را برای ورود ایران به جام جهانی ببینند، تا جای کسانی را که در بازی ایران – ژاپن جانِ خود را از دست داده‌اند، خالی نباشد. آن‌ها هر کدام با لباسی مبدل (پسرانه) سعی می‌کنند وارد ورزش‌گاه بشوند، امّا تعدادی از آن‌ها به دلیلِ ممنوعیت ورود زن‌ها به استادیوم دست‌گیر می‌شوند. سرانجام به دستِ سربازانی که آن‌ها را گرفته‌اند به کمیته منتقل می‌شوند، امّا در بینِ راه به علت بُرد ایران در بازی با بحرین خیابان‌ها شلوغ می‌شود و دخترها به این ترتیب از دستِ سربازان فرار می‌کنند.

آن سانسِ جشن‌واره، سالنِ اصلیِ سینما فلسطین پُر بود و من هم بعد از چند ساعت صف ایستادن توانسته بودم بلیت این فیلم را تهیه کنم. اتفاقاً آقای پناهی هم به هم‌راه خانواده‌شان در سالن بودند و وقتی نمایشِ فیلم تمام شد همه‌ی تماشاگران ایستادند و ایشان را تشویق کردند…

* دیشب هنگامِ ورق زدنِ یکی از کتاب‌هایم این تراکتِ تبلیغاتی فیلمِ «آفساید» را پیدا کردم، یادگاری آن روز.

کهربا

ساعتِ ۹ صبح با آلارمِ موبایل از خواب بیدار می‌شوم. دست‌ها و صورت‌ام را زیرِ آبِ سرد می‌گیرم و در آینه چهره‌ی خیس‌ام را تماشا می‌کنم. طبقِ معمول به آش‌پزخانه رفته و یک لیوان آبِ خُنک می‌نوشم تا تازه ‌شوم. مادرم خوابیده، لُپ‌‌های تُپل‌اش را می‌بوسم. پدرم که از همه سحر خیزتر است، در پُشتِ بامِ خانه مشغولِ کارهای یک دستگاه چیلر می‌باشد، که قرار است از طرفِ یک شرکتِ بد قول بیایند و راه‌اندازی‌اش کنند. خواهرم در آش‌پزخانه با عجله صبحانه می‌خورد تا دیرتر از این به سرِ کار نرسد و من مثلِ هر روز به او می‌گویم زیرِ شعله‌ی ماهی‌تابه‌ایی که نیم‌رو درست کرده‌ایی را کم کن، روغن‌اش سوخت!. برادرم هم که طبقِ معمول ادامه‌ی خواب‌اش‌ را به روی کاناپه آورده! و به محضِ این‌که صدای صحبت‌های من و خواهرم را از آش‌پزخانه می‌شنود به شکلِ مردسالارانه‌ایی غُرغُر می‌کند و خواهانِ سکوتِ ما شده، که با بی‌توجه‌ایی رو به‌رو می‌شود.

*

قبل از همه ریموتِ تلویزیون را صاحب می‌شوم و امیدوارم حداقل تا یک ساعتِ آینده، قبل از این‌که اهالیِ خانه بخواهند به تماشای سریال‌های فست‌فودیِ شبکه فارسی۱ بنشینند، صاحبِ ریموت بمانم. چند کانالِ فارسی‌زبان را مرور می‌کنم و وقتی می‌بینم به غیر از تبلیغِ داروهای ترکِ اعتیاد، لاغری و رفع ناتوانیِ مردان! چیزِ دیگری ندارند، از هات‌برد به یوتل‌ست مهاجرت کرده و از شانسِ خوش‌ام تلویزیونِ بی‌بی‌سی تکرارِ مستندِ حیاتِ وحشِ گربه‌سانان را در حالِ پخش دارد. مستندی که زندگی یک یوزپلنگ به نام کهربا و یک شیر ماده به همراه فرزندانش را روایت می‌کند. کهربا جوان و باهوش است و در بیشتر مواقع در شکارهایش موفق. امّا آرزو دارم کهربا هیچ وقت نتواند بچه آهویی را شکار کند. دلم برای آن بچه آهوی زیبا که توسط کهربا و دوستانش دریده می‌شود، می‌سوزد. به خودم می‌گویم من اگر جای آن مستند ساز بودم، جانِ آن بچه آهو را نجات می‌دادم! ولی با این واقعیت که این گربه‌سانان طبیعتِ‌شان است که شکار کنند، از نفرین کردنِ کهربا دست بر می‌دارم و برای آن بچه آهو دعای آمُرزش می‌کنم.

*

و الان بعد از این‌که یک عالمِ ظرف و ظروف شُسته‌ام و آش‌پزخانه را تمیز و مُرتب کرده‌ام، تصمیم می‌گیرم این پُست را بنویسم.

شهرزاد قصه‌گو

شهرزاد سپانلو با گروه سیلوئت (اولین و موفق‌ترین گروه دخترانه تاریخ موسیقی ایران) فعالیت در زمینه موسیقی را آغاز کرد. گروهی که تن‌ها یک آلبومِ ماندگار به‌نامِ «آب، آتش و خاک» در سال ۱۹۹۷ به یادگار گذاشت. کمی بعد شهرزاد از این گروه جدا شد و به طور مستقل کار کرد و در سالِ ۲۰۰۰ اولین آلبومِ‌ خود به‌نامِ «قصه‌ی ما» را منتشر ساخت و به ترتیب در سالِ ۲۰۰۳ آلبومِ «هزار و یک شب» و اوایل سالِ ۲۰۰۹ آلبوم «تو» را ارائه داد. شهرزاد نشان داده است که موسیقی‌اش رنگ و حسی تازه دارد و انتخاب ترانه‌ها و همکاران‌اش هوشیارانه‌ و متفاوت‌تر از بیش‌ترِ خواننده‌گانِ ساکنِ شهر فرشته‌گان است. شهرزاد دو فرزند دختر به نام‌های لیلی و آیلا دارد و همچنین او یک وبلاگ‌نویس با سابقه است که از سال ۲۰۰۴ تا به ام‌روز در وبلاگ شخصی‌اش می‌نویسد و می‌توان گفت جزو اولین خواننده‌گان وبلاگ‌نویس می‌باشد.

و این‌که در تاریخ ۲۵ می ۲۰۱۰ آلبوم تازه‌ی شهرزاد سپانلو به نام «یک روز» به بازار موسیقی عرضه خواهد شد. آلبوم «یک روز» دارای ۹ قطعه می‌باشد و یکی از ترانه‌های آن به نامِ «ما» کار مشترکِ شهرزاد و فرامرز اصلانی است. آلبوم یک روز با سرمایه شخصی شهرزاد تهیه شده و هم‌اکنون از طریق وب‌سایت‌ cdbaby.com قابل خریداری می‌باشد. شهرزاد مدتی کم‌کار شده بود؛ امیدوارم هم‌زمان با ارائه آلبوم تازه‌اش، شاهد فعالیت‌های بیشتر این هنرمند خوش‌آوا و خوش‌سیمای کشورمان باشیم.