
لندن – میدان کاون گاردن
گوگوش از بالای یک ساختمان، اجرای هنرجویانِ «آکادمی موسیقی گوگوش» را نگاه میکند. هنرجویان جوان و بیتجربهاند؛ امّا امیدوار و سختکوش، بعضی از آنها ترانههای شاه ماهی را اجراء میکنند. بدونِ آنکه بدانند گوگوش، خالق و صاحب آن ترانههای ناب؛ شاهد آنهاست. عجب تصویر باشکوهی!
- ترانههای ناب؛ ترانههایی که توسطِ هنرمندترین نسلِ تاریخ موسیقیِ ایران خلق شدهاند.
بانوی هزار هزار ترانه؛ همچنان با دقت اجرای هنرجویانِ آکادمی را زیر نظر دارد و تحتِ تأثیر اجرای آنها، چشمهای زیبا و آشنایاش نَم میگیرد و ما هم همراه او …
+ویدئو
*عنوان بخشی از ترانهی «آخرین خبر» سرودهی شهیار قنبری.
پریناز − ۲۲ آبان ۱۳۸۹
گوگوش
دلخوشیِ اینروزها و شبهای من و میلیونها نفر دیگر؛ دیدن برنامهی «آکادمی موسیقی گوگوش» است. برنامهای که من از مدتها پیش منتظر دیدنش بودم؛ تقریباً نیمهی تابستانِ امسال بود که آگهی این برنامه در فیسبوک و یوتیوب منتشر شد و همه را به خاطر نام و حضور یکنفر شگفتزده کرد! «گوگوش»! باور کردنی نبود؛ گوگوش در یک برنامهی تلویزیونی حضور خواهد داشت و ما میتوانیم نزدیکتر از همیشه گوگوش عزیزمان را ببینیم. از آگهیِ برنامه میشد فهمید که تیمی حرفهای و کار بلد «آکادمی موسیقی گوگوش» را خواهند ساخت. که بعد از پخشِ برنامه ثابت شد و همهگان شاهد کیفیتِ بالای برنامه از نظر صدا، تصویر، دکور و موسیقی بودیم و هستیم. غیر از این هم نباید باشد؛ به هر حال برنامهای که در آن گوگوش حضور دارد و به نامِ اوست؛ میبایست از همه لحاظ حرفهای و استاندارد باشد.
گوگوش – شاه ماهی هنر ایران – بعد از سی و دو سال دوباره به خانههای ما آمده است تا – در مدتی کوتاه – بخشی از تجربیاتِ گرانبهای پنجاه سال فعالیتِ هنری خود در سینما، رادیو، تلویزیون و موسیقی را با هنرجویان آکادمی و همهی بینندهگان تقسیم کند و خوش به حالِ این هشت نفر که در «آکادمی موسیقی گوگوش» موسیقی و آواز میآموزند و گوگوش؛ دختر ایران زمین را از نزدیک میبینند و حسّ میکنند.
پریناز − ۲۱ آبان ۱۳۸۹
گوگوش
سوزِ سردی پاهایم را نوازش میکرد، دنبالاش را گرفتم و به درزهای پنجره رسیدم. پرده را کنار زدم. از خیسی خیابان فهمیدم که باران آمده. شاید بتوان گفت این اوّلین بارانِ پائیزی بود که سه روز قبل از خداحافظی تابستان باریده است. خیابان به شکل افسردهای تاریک بود و تنها نورِ چراغِ خانهی همسایه کمک میکرد تا تصویر ضدنور شدهی درختانی که از سرما میلرزیدند را ببینم. پائیز میآید.
دروغگوی مهربانِ قصهی من
وقتی که راست گفت
رفت.
پنج روز از نیمهی تابستان ۱۳۸۹ هم گذشت، البته چند سالی میشود که تابستانها، برایام حال و هوای تابستان ندارند. برای من فقط تابستانهای دورانِ کودکی و نوجوانی تابستان بود، تابستانهای سادهگی، خوشحالی، با مامان و بابای سرحالتر، جوانتر و با حوصلهتر. تابستانهای سفرهای خانهوادهگی، شمال، سوریه و کیش. تابستانهای نقاشی، طراحی و مسابقه. دوچرخهسواری. شهربازی، مینیسیتی و چرخوفلک و پشمک. دربند و فرحزاد و گردو تازه و شاهتوت و کباب. هفتحوض، پارک ملّت و بستنی قیفی و پُفک نمکی و پاستیل. رستورانِ آرش، پیکنیک و پارک جنگلی سُرخهحصار. بی.ام.دبلیو ۲۰۰۲ آلبالویی رنگِ بابا و نوارهای داریوش و گوگوش که تو ماشین گوش میکردیم. سینماهای ماندانا، آزادی و صحرا و فیلمهای جیب بُرها به بهشت نمیروند، مریم و میتیل، کلاه قرمزی و پسرخاله، تجارت و ضیافت. مغازهی لوازمالتحریر شازده کوچولو و مداد رنگی و مداد شمعی و پاستِل و اسباببازی فروشیِ فسقلی. شکلات فروشیِ اسپرینگ و تخممرغشانسیِ کیندر. پلاستیکفروشیِ نصیری و قوری و لیوانهای پلاستیکی. سوپر بهار و یخ در بهشت و آدامسهای خرسی، لاویز و باربی. خاله بازی، بالا بلندی، قایم باشک، وسطی و لِیلِی. کارتونهای صبحها و ظهرهای جمعهی تلویزیونِ ایران و چیزهای خوبِ دیگر، که الان هم هست، امّا دیگر کودکی و کودکانهگی نیست، چون تابستان فقط با «کودکی» معنا پیدا میکند و «تابستان» میشود.