مصاحبه

یک مصاحبۀ رادیویی داشتم، که بسیار هم مُوفّقیّت آمیز بود. درباره و در موردِ همه چی هم حرف زدم، یک مصاحبۀ یک نفره و یک طرفه. از گذشته تا الان. راستی تو هم بودی؛ بی‌رنگ و بد بو و مثلِ همیشه در حالِ مظلوم‌نمایی. وقتی همۀ حرف‌هایم را زدم و خالی شدم، دکمۀ توقفِ ضبطِ صدای سِل‌فون را فشار دادم و خوابیدم.

هیچ یاری مثلِ شَه‌یارِ من نیست*

فیس‌بوک خوب است، آن‌قدر خوب که من می‌توانم برای «بزرگ‌مردِ ترانۀ نوینِ ایران» پیامی بنویسم و ایشان بخوانند و برای‌ام بنویسند: “مهرت برقرار پری‌ناز جان.”

- حالا، من تا همیشه خوش‌حال‌ام. -

* عنوانِ مطلب بر اساسِ قسمتی از ترانۀ «کارِ شه‌یار» از آلبومِ «دوستت دارم‌ها» سرودۀ عالی‌جناب شه‌یار قنبری:

هیچ کاری خوش‌تر از کارِ تو نیست، هیچ یاری مثلِ شه‌یارِ تو نیست.

* عنوان مطلب بر اساس قسمتی از ترانه‌ی ماه‌بانو، آلبوم طعم رؤیا:

مادرجون

وقتی حضور نداشته باشی، بازگشتِ دوباره کمی سخت می‌شود، مثلِ نوشتن در این وب‌لاگ. بله؛ ماهِ خرداد هم تمام شد و تلخ‌ترین اتفاقی که برای‌ خانه‌وادۀ ما افتاد مرگِ مادربزرگِ پدری‌‌مان بود، که ما ایشان را “مادرجون” خطاب می‌کردیم و متأسفانه سه روز پیش بعد از تحمّلِ ماه‌ها درد و رنجِ ناشی از بیماری زنده‌گی‌شان به پایان رسید. بیش‌ترین خاطراتم با مادرجون مربوط به دورانِ کودکی‌ و نوجوانی‌ام می‌شود و از این‌که دیگر هیچ‌وقت امکانِ دیدن‌شان را نخواهم داشت، غم‌گین هستم. از آن روزهایی که مادرجون سلامت بودند و تنهایی به خانۀ ما می‌آمدند سال‌ها گذشته و از آخرین دیدارِ من و ایشان چند ماه …

به رنگِ نابِ خاطره، دوماهی و دوپنجره

پانزدهم اردی‌بهشت، نیمۀ بهار

زادروز شکفتنِ گل‌بانوی ترانۀ نوین ایران گرامی‌باد.

جدایی نادر و سیمین از ترمه

عصرِ هشتِ فروردین ۱۳۹۰ به هم‌راه خواهر و دخترِ خواهرم رفتیم به یک سینمای خانه‌واده‌گیِ(!) در نزدیکیِ خانه‌مان، برای تماشای فیلم «جدایی نادر از سیمین». نگاهی به سَر درِ سینما کردیم، سالن شمارۀ یک «اخراجی‌ها ۳»، سالنِ شمارۀ دو «زن‌ها شگفت‌انگیزند» (که از اسم و پوستر فیلم می‌شد حدس زد از این کمدی‌های کیلوییِ ضدِ زن است.)، سالنِ شمارۀ سه آخرین شاه‌کارِ جنابِ آقای اصغر فرهادی «جدایی نادر از سیمین» و سالنِ شمارۀ چهار «یکی از ما دو نفر» تهمینه میلانی بود (که من به خاطر یکی از بازی‌گران‌اش هیچ‌وقت این فیلم را نه‌خواهم دید). بلیتِ سالنِ کوچکِ شمارۀ سه را خریدیم و نشستیم تا این‌که پردۀ نقره‌ای سینما صحنۀ کپی گرفتن از مدارکِ شناسایی سیمین و نادر را نشان داد که یعنی تیتراژِ فیلم شروع شد، عینک هم زدم تا پرده را واضح‌تر به‌بینم. فیلم را دیدم، امّا چه فیلم دیدنی؟ بیش‌ترِ تماشاگرانِ این سینما با انواعِ پُفک و چیپس صدا دار آمده بودند تا به عالی‌ترین و تلخ‌ترین صحنه‌های فیلم به‌خندند. واقعاً چه‌را می‌خندیدند؟ شاید با آن سکانس‌های دردناک هم‌زات پنداری می‌کردند یا که این کمدی‌های کیلویی بد عادت‌شان کرده و فکر می‌کنند باید به هر چیز و اتفاقی خندید.

به علتِ جوّ سالنِ سینما، آن‌طور که باید از فیلم حظ نه‌بردم و باید یک‌بارِ دیگر و در فضایی به‌تر، این فیلم را به‌بینم. در آخر نکته‌ای که به نظرم آمد و در اکرانِ این فیلم فراموش شده، ممنوعیتِ تماشای بخشِ پایانیِ فیلم برای بچه‌های طلاق است! – مخصوصاً بچه‌های هم‌سن و سالِ ترمه – آن‌ بخشی که ترمه باید از بینِ پدر و مادرش یکی را انتخاب کند، تلخیِ «جدایی» را می‌شد چشید.