ساعت هفت عصر

ساعتِ هفت عصر، پنج شنبه بود – خیابانِ روبه‌روی خانه‌اش شلوغ بود و صدای خنده‌ی بچه‌هایی که در حیاط ساختمان مشغول بازی بودند هم می‌آمد، اما او داشت در تب می‌سوخت، که ناگهان یک گاو او را با شاخ‌هایش به دیوارِ اتاق‌اش کوبید و او گریه کرد و دهان‌اش پُرِ خون شد.

نای دویدن و فرار کردن از ضربه‌های گاو وحشی را هم نداشت، ضربه‌های گاو او را به سمتِ پنجره‌ی اتاق پرتاب کرد، دستی به صورت‌اش کشید، دستان‌اش را دید، خونی نبود، به پشتِ سرش نگاه کرد، گاوی نبود.

از پنجره پائین را نگاه کرد و خود را به میانِ بچه‌هایی که در حیاط بودند انداخت. صورت‌اش خونی شد، اما او دیگر نمی‌توانست دستی به صورت‌اش بکشد و خون‌ها را ببیند.

اوّلین سال

۷ مارچ ۲۰۰۸ ساعت ۴ بعد از ظهر …

و ام‌روز اولین سالگرد بهترین روز زندگی‌ام

:)

از دماغ‌ات عکس بَر می‌دارم

می‌خوام وقتی می‌دوَم
ازت عکس بگیرم
از چهره‌ی ثابتِ تو
چهره‌ها بعضی وقت‌ها خیلی حالت تهوع‌آور می‌شن
حتی چهره‌ی اون‌هایی که دوسِشون داری
با این حال من زوم می‌کنم
روی دماغِ تو
با دیافراگمِ باز
و بالاترین سُرعتِ شاتِر
عکس بَرمی‌دارم
تا بتونم خطِ دروغ های تو رُ
از روی دماغِ‌ت بخونم
فرار می‌کنم
تا نتونی عکس‌ها رُ ازم بگیری
عکس‌ها رُ قاب می‌گیرم
تا هیچ وقت دروغ‌هات رُ فراموش نکنم

نخواب

پری‌ناز نخواب

سعی کن نخوابی

صلوات بلدی؟

- آره

صلوات بفرست

تو رُ خدا نخواب

- درد دارم، نمی‌تونم

پری‌ناز تو رُ خدا نخواب

بخوابی رفتی

نخواب

نخواب

به نان‌وایی می‌رفتم

صبح‌ها به نان‌وایی می‌رفتم

من از این نان‌وایی چند بار ساعتِ پنجِ صبح، نانِ سنگک خریدم

این‌جا یک شاطر نان‌وا داشت

عاشقِ ریش‌هایش بودم

و آن ضرب‌آهنگِ دست‌هایش بر روی خمیر را دوست داشتم

دل‌ام می‌خواست که به‌ او بگویم: خسته نباشی

اما نگفتم.

من به نان‌واها حسودی‌ام می‌شود

من به کسانی که صبح‌های زود به نان‌وایی می‌روند حسودی‌ام می‌شود.

من نان‌های سوخته‌ی روی زمین را دوست دارم

سنگ‌هایش

سنگ‌های داغِ نان، انگشت‌هایم را می‌سوزاند، دوست دارم.

من به نان‌واها حسودی‌ام می‌شود

من به آن کتریِ سوخته‌ی کنارِ تنور حسودی‌ام می‌شود

من صبح‌ها می خوابم و به نان‌وایی نمی‌روم.