پیر نهشو
برقِ چَشمهایات را نهکُش
زیرِ رَگبارِ زمان.
من کنارِ باغچه نشستهام؛
و تعدادِ گُلهایی که از سرمای هوا زنده ماندهاند را میشُمارم:
یک،
دو،
…
به گُلها حسودی میکنم؛ شاداب و استوارند،
من اگر جای آنها بودم، تا به حال از سَرمای هوا مُرده بودم.
…
آنسویِ باغچه امّا؛ مُرغی بیصدا، در قفساش تُخم میگذارد.
اتّفاقهای زیادی باعث میشوند انسان از زندهگی و زندهماندن نااُمید شود. لازم نیست آن اتّفاق خیلی بزرگ باشد؛ اتّفاقهای کوچک هم این توانایی را دارند. نااُمید بودن دردناک است، کسی هم نمیتواند کمکات کند، فقط باید یک اتّفاقِ خوب بیافتد تا برای مدّتی دیگر تو را زنده نگه دارد. متأسفانه اینجا از آن اتّفاقهایی که تو دوست داری خیلی کم رُخ میدهد، چون شرایطِ رُخ دادناش فراهم نیست و هر چهقدر تو عاشقِ آن اتّفاقهایی باشی که اینجا کمیاب است و حتّی نایاب؛ بیشتر فرسوده میشوی، بیشتر خم میشوی و زودتر آب میشوی و بُخار میشوی.
یک مصاحبۀ رادیویی داشتم، که بسیار هم مُوفّقیّت آمیز بود. درباره و در موردِ همه چی هم حرف زدم، یک مصاحبۀ یک نفره و یک طرفه. از گذشته تا الان. راستی تو هم بودی؛ بیرنگ و بد بو و مثلِ همیشه در حالِ مظلومنمایی. وقتی همۀ حرفهایم را زدم و خالی شدم، دکمۀ توقفِ ضبطِ صدای سِلفون را فشار دادم و خوابیدم.