پنج روز از نیمهی تابستان ۱۳۸۹ هم گذشت، البته چند سالی میشود که تابستانها، برایام حال و هوای تابستان ندارند. برای من فقط تابستانهای دورانِ کودکی و نوجوانی تابستان بود، تابستانهای سادهگی، خوشحالی، با مامان و بابای سرحالتر، جوانتر و با حوصلهتر. تابستانهای سفرهای خانهوادهگی، شمال، سوریه و کیش. تابستانهای نقاشی، طراحی و مسابقه. دوچرخهسواری. شهربازی، مینیسیتی و چرخوفلک و پشمک. دربند و فرحزاد و گردو تازه و شاهتوت و کباب. هفتحوض، پارک ملّت و بستنی قیفی و پُفک نمکی و پاستیل. رستورانِ آرش، پیکنیک و پارک جنگلی سُرخهحصار. بی.ام.دبلیو ۲۰۰۲ آلبالویی رنگِ بابا و نوارهای داریوش و گوگوش که تو ماشین گوش میکردیم. سینماهای ماندانا، آزادی و صحرا و فیلمهای جیب بُرها به بهشت نمیروند، مریم و میتیل، کلاه قرمزی و پسرخاله، تجارت و ضیافت. مغازهی لوازمالتحریر شازده کوچولو و مداد رنگی و مداد شمعی و پاستِل و اسباببازی فروشیِ فسقلی. شکلات فروشیِ اسپرینگ و تخممرغشانسیِ کیندر. پلاستیکفروشیِ نصیری و قوری و لیوانهای پلاستیکی. سوپر بهار و یخ در بهشت و آدامسهای خرسی، لاویز و باربی. خاله بازی، بالا بلندی، قایم باشک، وسطی و لِیلِی. کارتونهای صبحها و ظهرهای جمعهی تلویزیونِ ایران و چیزهای خوبِ دیگر، که الان هم هست، امّا دیگر کودکی و کودکانهگی نیست، چون تابستان فقط با «کودکی» معنا پیدا میکند و «تابستان» میشود.
محمّد نوری

۲۷ شهریور ۱۳۸۲
کنسرت استاد محمّد نوری
آنشب خوشحال بودم که خوانندهی ترانههای خاطرهانگیز دوران کودکی و نوجوانیام را از نزدیک و روی صحنه میبینیم. در آخرین هفتهی شهریور ۱۳۸۲ استاد محمّد نوری به همراه گروه کُر بزرگی از شاگرداناش، به مدت چهار شب در سالن میلاد نمایشگاه بینالمللی تهران، ضیافتی باشکوه را برگزار کرد. من تا مدتها خاطرهی خوشِ آن شب را با عکسهایی که یواشکی از کنسرت گرفته بودم، مرور میکردم.
متاسفانه سیدی عکسهای این کنسرت را نتوانستهام در بایگانیام پیدا کنم، ولی بروشور کنسرت را که نگه داشته بودم را برای این نوشته در نظر گرفتام.
هنرمندی بزرگ از پیشِ ما میرود و ما را با خاطرههای خوش تنها میگذارد. :(
یاد و خاطرهی استاد محمّد نوری گرامی باد.
یک خاطره، یک یادگاری – عزتالله انتظامی، جشن دنیای تصویر

به مناسبت هشتاد و ششمین سالروز تولد استاد عزتالله انتظامی
*
پنجشنبه، ۵ دی ۱۳۸۱
تالار همایشهای رازی دانشگاه علوم پزشکی ایران
این دوّمینبار بود که آقای بازیگر را از نزدیک میدیدم. – اوّلینبار دیماه ۱۳۷۹، چهارمین جشن دنیای تصویر بود، که متأسفانه مسئولان مراسم آن شب دوربینام را توقیف کردند و تا ساعاتِ آخر مراسم هم پس ندادند و من از ثبتِ لحظههای زیبایی محروم شدم. – واقعاً باعث افتخار و خوشحالیام بود که مردی را از نزدیک میدیدم که در بهترین و ماندگارترین آثار سینمای ایران حضور داشته است. گاو، بیتا، کمالالملک، اجارهنشینها و …؛ آنشب خاطرهانگیز آقای بازیگر و همسرشان در ردیف اوّل نشسته بودند، میدانستم که بسیار مهربان هستند، جلو رفتم و اجازه گرفتم که عکسی از ایشان ثبت کنم، با خوشرویی موافقت کردند و من دکمهی شاتر را فشار دادم.
و این عکس شد بهترین یادگاری آن شبِ پُر ستاره.
*
با آرزوی سلامتی برای استاد عزتالله انتظامی و خانواده محترمشان.
*
پینوشت: این نوشته قرار بود در روز ۳۰ خرداد ۱۳۸۹ منتشر شود، که نشد.یک خاطره، یک یادگاری – آفساید، سینما فلسطین

جمعه ۳۰ دی ۱۳۸۴
بیست و چهارمین جشنواره بینالمللی فیلم فجر
سینما فلسطین، سالن شماره یک، سانس پنجم، ساعت ۱۸، بخش فیلمهای مهمان، نمایش فیلمِ «آفساید» ساختهی «جعفر پناهی».
ماجرای فیلم:
داستان روایتگر شرح حالِ دخترانی است که حاضرند هر کاری انجام دهند، تا بازی فوتبالِ ایران – بحرین را برای ورود ایران به جام جهانی ببینند، تا جای کسانی را که در بازی ایران – ژاپن جانِ خود را از دست دادهاند، خالی نباشد. آنها هر کدام با لباسی مبدل (پسرانه) سعی میکنند وارد ورزشگاه بشوند، امّا تعدادی از آنها به دلیلِ ممنوعیت ورود زنها به استادیوم دستگیر میشوند. سرانجام به دستِ سربازانی که آنها را گرفتهاند به کمیته منتقل میشوند، امّا در بینِ راه به علت بُرد ایران در بازی با بحرین خیابانها شلوغ میشود و دخترها به این ترتیب از دستِ سربازان فرار میکنند.
آن سانسِ جشنواره، سالنِ اصلیِ سینما فلسطین پُر بود و من هم بعد از چند ساعت صف ایستادن توانسته بودم بلیت این فیلم را تهیه کنم. اتفاقاً آقای پناهی هم به همراه خانوادهشان در سالن بودند و وقتی نمایشِ فیلم تمام شد همهی تماشاگران ایستادند و ایشان را تشویق کردند…
* دیشب هنگامِ ورق زدنِ یکی از کتابهایم این تراکتِ تبلیغاتی فیلمِ «آفساید» را پیدا کردم، یادگاری آن روز.
نوروزهای ویاچاسی
همیشه نزدیکهای عید نوروز که میشد منتظر بودیم نوارهای ویاچاس شوهای نوروزی هم برسد و ببینیم هایده، مهستی، ویگن، حمیرا، عارف، مارتیک، لیلا، شهره، فتانه، ستار، شهرامشبپره ، اندی و کوروس و بعدترها بلککتز با پیروز و دیوید، سندی، شهرام کاشانی، منصور، مهرداد آسمانی و … در سالنو برای ما تشنهگان موسیقی، شعر، ترانه و رنگ چه دارند، داریوش و ابی آنچنان اهل شوهای نوروزی نبودند و حضورشان کمرنگ بود، گوگوش هم که در ایران بود. من عمو نوروز و حاجی فیروز را از طریق همین شوهای نوروزی تولید لسآنجلس شناختم با تئاترهای بهمن مفید، مرتضی عقیلی و شهناز تهرانی، و رقصِ ایرانی را هم از جمیله و محمد خردادیان.
نوارهای ویاچاس شوهای نوروزی به صورت قاچاق وارد ایران میشد و صدها هزار نسخه از آنها کپی و پخش میشد، و با بدترین و پائینترین کیفیت تصویر و صدا به دست ما میرسید. عادت داشتیم به نوارهای کپی، دیدن تصاویر بد کیفیت و رنگ و رو رفته با صداهای ضعیف و به اصطلاح هوا دار. ولی ما همان شوها را یک سال تمام بارها تماشا میکردیم تا عید نوروز بعدی از راه برسد. حتی فامیل دستگاههای ویدئوی خود را که لای پارچه پیچانده بودند تا همسایههای آنتن! نبینند، به همراه نوار ویدئو خام میآوردند تا وصل کنیم به دستگاه ویدئوی خودمان و برایشان از این شوهای نوروزی کپی یا به اصطلاح آن روزها ضبط کنیم. یادم هست که یکی از این آقاهایی که فیلم و شو میفروخت و به «علی فیلمی» معروف بود، میگفت: “برای اینکه بتوانیم این نوارهای ویدئو را وارد ایران کنیم، حلقههای نوار را از داخل کاست فیلم در میآوریم و داخل قاب ساعت دیواری یا داخل کیسهی جارو برقی میگذاریم!”
آن روزها سیدی رواج نداشت، دیویدی نبود، اینترنت نبود، شبکهی تورنت، یوتیوب و انواع و اقسام فرمتها هم نبودند، فقط نوارهای بتامکس و ویاچاس با فرمتهای پال و سکام بود و اگر پولدار بودی و امکانات داشتی میتوانستی فیلمهایی با فرمت انتیاسسی هم ببینی! تازه اگر پیدا میکردی!
بعضی وقتها دلم برای محدودیتها و امکانات آنروزها تنگ میشود.