پنج روز از نیمهی تابستان ۱۳۸۹ هم گذشت، البته چند سالی میشود که تابستانها، برایام حال و هوای تابستان ندارند. برای من فقط تابستانهای دورانِ کودکی و نوجوانی تابستان بود، تابستانهای سادهگی، خوشحالی، با مامان و بابای سرحالتر، جوانتر و با حوصلهتر. تابستانهای سفرهای خانهوادهگی، شمال، سوریه و کیش. تابستانهای نقاشی، طراحی و مسابقه. دوچرخهسواری. شهربازی، مینیسیتی و چرخوفلک و پشمک. دربند و فرحزاد و گردو تازه و شاهتوت و کباب. هفتحوض، پارک ملّت و بستنی قیفی و پُفک نمکی و پاستیل. رستورانِ آرش، پیکنیک و پارک جنگلی سُرخهحصار. بی.ام.دبلیو ۲۰۰۲ آلبالویی رنگِ بابا و نوارهای داریوش و گوگوش که تو ماشین گوش میکردیم. سینماهای ماندانا، آزادی و صحرا و فیلمهای جیب بُرها به بهشت نمیروند، مریم و میتیل، کلاه قرمزی و پسرخاله، تجارت و ضیافت. مغازهی لوازمالتحریر شازده کوچولو و مداد رنگی و مداد شمعی و پاستِل و اسباببازی فروشیِ فسقلی. شکلات فروشیِ اسپرینگ و تخممرغشانسیِ کیندر. پلاستیکفروشیِ نصیری و قوری و لیوانهای پلاستیکی. سوپر بهار و یخ در بهشت و آدامسهای خرسی، لاویز و باربی. خاله بازی، بالا بلندی، قایم باشک، وسطی و لِیلِی. کارتونهای صبحها و ظهرهای جمعهی تلویزیونِ ایران و چیزهای خوبِ دیگر، که الان هم هست، امّا دیگر کودکی و کودکانهگی نیست، چون تابستان فقط با «کودکی» معنا پیدا میکند و «تابستان» میشود.
کهربا
ساعتِ ۹ صبح با آلارمِ موبایل از خواب بیدار میشوم. دستها و صورتام را زیرِ آبِ سرد میگیرم و در آینه چهرهی خیسام را تماشا میکنم. طبقِ معمول به آشپزخانه رفته و یک لیوان آبِ خُنک مینوشم تا تازه شوم. مادرم خوابیده، لُپهای تُپلاش را میبوسم. پدرم که از همه سحر خیزتر است، در پُشتِ بامِ خانه مشغولِ کارهای یک دستگاه چیلر میباشد، که قرار است از طرفِ یک شرکتِ بد قول بیایند و راهاندازیاش کنند. خواهرم در آشپزخانه با عجله صبحانه میخورد تا دیرتر از این به سرِ کار نرسد و من مثلِ هر روز به او میگویم زیرِ شعلهی ماهیتابهایی که نیمرو درست کردهایی را کم کن، روغناش سوخت!. برادرم هم که طبقِ معمول ادامهی خواباش را به روی کاناپه آورده! و به محضِ اینکه صدای صحبتهای من و خواهرم را از آشپزخانه میشنود به شکلِ مردسالارانهایی غُرغُر میکند و خواهانِ سکوتِ ما شده، که با بیتوجهایی رو بهرو میشود.
*
قبل از همه ریموتِ تلویزیون را صاحب میشوم و امیدوارم حداقل تا یک ساعتِ آینده، قبل از اینکه اهالیِ خانه بخواهند به تماشای سریالهای فستفودیِ شبکه فارسی۱ بنشینند، صاحبِ ریموت بمانم. چند کانالِ فارسیزبان را مرور میکنم و وقتی میبینم به غیر از تبلیغِ داروهای ترکِ اعتیاد، لاغری و رفع ناتوانیِ مردان! چیزِ دیگری ندارند، از هاتبرد به یوتلست مهاجرت کرده و از شانسِ خوشام تلویزیونِ بیبیسی تکرارِ مستندِ حیاتِ وحشِ گربهسانان را در حالِ پخش دارد. مستندی که زندگی یک یوزپلنگ به نام کهربا و یک شیر ماده به همراه فرزندانش را روایت میکند. کهربا جوان و باهوش است و در بیشتر مواقع در شکارهایش موفق. امّا آرزو دارم کهربا هیچ وقت نتواند بچه آهویی را شکار کند. دلم برای آن بچه آهوی زیبا که توسط کهربا و دوستانش دریده میشود، میسوزد. به خودم میگویم من اگر جای آن مستند ساز بودم، جانِ آن بچه آهو را نجات میدادم! ولی با این واقعیت که این گربهسانان طبیعتِشان است که شکار کنند، از نفرین کردنِ کهربا دست بر میدارم و برای آن بچه آهو دعای آمُرزش میکنم.
*
و الان بعد از اینکه یک عالمِ ظرف و ظروف شُستهام و آشپزخانه را تمیز و مُرتب کردهام، تصمیم میگیرم این پُست را بنویسم.
سر و صداهایی که موسیقی شد
سوارِ یک تاکسیِ پیکانِ قدیمی شدم. رانندهاش هم یک مردِ جوانِ قدیمی بود. صدای موتورِ ماشین حسابی به داخل میآمد و همه جای ماشین هم میلرزید، ریتمِ خوبی داشت، درست مثلِ موزیکی که از ماشینِ کناریِ ما پخش میشد. رانندهی تاکسی گفت: این جَوونها گوش درد نمیگیرند با این آهنگهایی که گوش میکنند؟ اصلاً این سر و صداهایی که گوش میکنند، موسیقیِ؟ زمانِ ما برنامه گلها بود، مرضیه بود، که وقتی میشنیدی انگار پرواز کردی و رفتی به یک باغِ پُر از گل! به خدا این چیزهایی که این جَوونها گوش میکنند موسیقی نیست.
گفتم: چی بگم والله
از روزنامه تا کاموا و آبنبات
۱- بعضی وقتها چیزهایی که مینویسم برای همان لحظه یا تا چند وقت بعد از آن برایام قابلِ تحمل است. وقتی نوشتههای کوتاهِ قدیمیام را میخوانم، حسِ بدی میگیرم و از روی کاغذ پاره یا اگر روی بلاگ باشد حذف میکنم. یک جورهایی از نوشتنشان پشیمان میشوم.
۲- بعد از توقیفِ روزنامهی «اعتماد ملّی» که چهار سالی مشتریاش بودم، روزنامهی «سرمایه» را میخواندم. دیروز روزنامهی «سرمایه» توقیف شد. امروز صبح بابا پرسید چه روزنامهایی بگیرم؟ بیخبر از همهجا گفتم «صدای عدالت». بعداً بابا گفتند که این روزنامه چند ماه است که توقیف شده!
۳- رفتم به انباریِ خانه و چمدانی را باز کردم که داخلش پُر از گوله کامواهای رنگیرنگی بود و رنگهای قرمز، سرمهایی، آبیِ پُر رنگ و سبزِ لجنی را جدا کردم تا شاید اگر حوصلهایی بود، عروسکهای کاموایی درست کنم و یکیدوتا شالگردن ببافم.
۴- فردا ۱۳ آبان، روز دانشآموز است، اما همهی رسانهها و خبرگزاریها در مورد همهی بخشهای این روز گفتهاند، غیر از بخشِ دانشآموز! فردا حتماً تمامِ مدارس ایران کلی آبنبات و شکلات بین ِ بچهها پخش میکنند! واقعاً دلم خواست!! من که دانشآموز نیستم از کجا باید آبنبات و شکلات بگیرم؟!
خداحافظ مایکل
امروز صبح وقتی رفتم صفحه ی توییترم را باز کردم، دیدم چند نفر در مورد «مایکل جکسون» نوشتهاند، اول فکر کردم شاید مایکل بیمار شده باشد، ولی وقتی چند سایتِ خبری را چک کردم، متوجه شدم متاسفانه شبِ گذشته بر اثر ایست قلبی از دنیا رفته.
نزدیک به یک میلیون نفر برای ۵۰ کنسرتی که قرار بود از ۱۳ جولای ۲۰۰۹ تا ۶ مارچ ۲۰۱۰ در سالن O2 لندن برگزار شود، بلیت تهیه کرده بودند و ما هم در ایران منتظر ویدئوهایش بودیم.
هیچ وقت آهنگ و ویدئوی تاریخی Scream را فراموش نمیکنم.
خداحافظ مایکل