من دوربینِ عکاسیام را انتخاب کرده و روی صندلی نشسته بودم تا آقای صندوقدارِ فروشگاهِ دوربینِ عکاسی، برای پرداختِ پول صدایام کند. مردی هم آمده بود که از کلاهکاسکتاش میشد فهمید موتور سوار است، او دوربیناش را با راهنمایی خانمِ فروشنده انتخاب کرد، یک دوربینِ اتوماتیک به همراه محفظۀ مخصوصِ عکسبرداری در زیرِ آب، میگفت که این دوربین را به صورتِ شریکی با برادرش خریده و الان هم برادرش در کشورِ سنگاپور منتظرِ دوربین است تا در زیرِ دریا عکاسی کند! کمی دوربین را زیر و رو کرد و خانمِ فروشنده هم که کنارش ایستاده بود توضیحاتی در موردِ دوربین به او میداد، وقتی که توضیحاتاش تمام شد مردِ موتور سوار از او پُرسید: هماین؟ تمام شد؟ خانمِ فروشنده گفت: بَــله! هماین.
مردِ موتور سوار اخمی کرد و رو به من گفت: “این همه پول دادم باز هم چیز کاملی نگرفتم!” بعد با بیمیلی دوربیناش را در دست گرفت و از در و دیوار فروشگاه عکاسی کرد.
صندوقدار صدایام کرد، پول را پرداخت کردم و از فروشگاه خارج شدم.
۵ دی ۱۳۹۰ در ۱:۲۴ بعد از ظهر
سلام اگه به نوشتن داستان علاقه داری می تونی به سایت K.H.T (خانه تحول) سربزنی اگه عضو بشی می بینی که بخش داستان نویسی دسته جمعی هم داره خیلی جالبه
وبلاگت یه کم بایدمتنوع تربشه…
۱۸ فروردین ۱۳۹۱ در ۱۰:۲۹ بعد از ظهر
سلام پریناز خانوم!
چرا دیر به دیر آپدیت می کنید؟