سوزِ سردی پاهایم را نوازش میکرد، دنبالاش را گرفتم و به درزهای پنجره رسیدم. پرده را کنار زدم. از خیسی خیابان فهمیدم که باران آمده. شاید بتوان گفت این اوّلین بارانِ پائیزی بود که سه روز قبل از خداحافظی تابستان باریده است. خیابان به شکل افسردهای تاریک بود و تنها نورِ چراغِ خانهی همسایه کمک میکرد تا تصویر ضدنور شدهی درختانی که از سرما میلرزیدند را ببینم. پائیز میآید.
پائیز میآید
۳۱ شهریور ۱۳۸۹ در ۱۰:۰۲ قبل از ظهر
باد پاییز زودتر از همیشه به پابوست اومده بود
۴ مهر ۱۳۸۹ در ۳:۴۶ بعد از ظهر
سلام ، سلام ، سلام
یک درخواست کوچیک! خواهش….
۴ مهر ۱۳۸۹ در ۱۰:۱۹ بعد از ظهر
چه خوب مینویسی