تابستان

پنج روز از نیمه‌ی تابستان ۱۳۸۹ هم گذشت، البته چند سالی می‌شود که تابستان‌ها، برای‌ام حال و هوای تابستان ندارند. برای من فقط تابستان‌های دورانِ کودکی و نوجوانی تابستان بود، تابستان‌های ساده‌گی، خوش‌حالی، با مامان و بابای سرحال‌تر، جوان‌تر و با حوصله‌تر. تابستان‌های سفرهای خانه‌واده‌گی، شمال، سوریه و کیش. تابستان‌های نقاشی، طراحی و مسابقه. دوچرخه‌سواری. شهربازی، مینی‌سی‌تی و چرخ‌وفلک و پشمک. دربند و فرح‌زاد و گردو تازه و شاه‌توت و کباب. هفت‌حوض، پارک ملّت و بستنی قیفی و پُفک نمکی و پاستیل. رستورانِ آرش، پیک‌نیک و پارک جنگلی سُرخه‌حصار. بی.‌ام.‌دبلیو ۲۰۰۲ آلبالویی رنگِ بابا و نوارهای داریوش و گوگوش که تو ماشین گوش می‌کردیم. سینماهای ماندانا، آزادی و صحرا و فیلم‌های جیب بُرها به بهشت نمی‌روند، مریم و میتیل، کلاه قرمزی و پسرخاله، تجارت و ضیافت. مغازه‌ی لوازم‌التحریر شازده کوچولو و مداد رنگی و مداد شمعی و پاستِل و اسباب‌بازی فروشیِ فسقلی. شکلات فروشیِ اسپرینگ و تخم‌مرغ‌شانسیِ کیندر. پلاستیک‌فروشیِ نصیری و قوری و لیوان‌های پلاستیکی‌. سوپر بهار و یخ‌ در بهشت و آدامس‌های خرسی، لاویز و باربی. خاله بازی، بالا بلندی، قایم باشک، وسطی و لِی‌لِی. کارتون‌های صبح‌ها و ظهرهای جمعه‌ی تلویزیونِ ایران و چیزهای خوبِ دیگر، که الان هم هست، امّا دیگر کودکی و کودکانه‌گی نیست، چون تابستان فقط با «کودکی» معنا پیدا می‌کند و «تابستان» می‌شود.


  1. علی

    هععععییییییییییی… یادش به خیر

  2. بابک

    خوشمان آمد!

  3. parinaz

    az shakhsiyatet khosham miyad manam ye parinaz mesle khodet.

  4. Poyan

    سلام
    وب سایت خیلی با حالی دارین!
    اما نفهمیدم شما چی کاره ای؟
    بعید به نظر میاد یه آدم عادی باشی!
    .
    .
    .
    .
    .
    شوخی کردما!
    به کار های جالبتون ادامه بدین!

لطفا نظر خود را فارسی بنویسد.