فروغ همیشه می‌گفت: «دل‌ام می‌خواهد بمیرم.»

بخشی از گفت‌وگوی ناصر صفاریان با بتول وزیری‌تبار – مادرِ فروغ فرّخ‌زاد

– می‌دانید چه‌طوری تصادف کرده بود؟

از سه راه سلطنت‌آباد یک ماشین ساواک می‌اُفتد دنبال‌اش. فروغ تندتر حرکت می‌کند و می‌رود طرف خیابان سلطنت‌آباد؛ که آن‌ها فروغ را گُم می‌کنند. بعد می‌آید طرفِ خیابان هدایت و وقتی می‌رسد به درّوس، یک ماشین کودکستان از روبه‌رو می‌آمده. چون نمی‌خواسته با ماشین کودکستان تصادف کند و بچه‌ها صدمه ببینند، ماشین را می‌کشد کنار و می‌زند به درخت و می‌اُفتد توی جوی آب. مردم می‌گفتند – من که خودم ندیدم – سَرَش می‌خورد به لبه‌ی سیمانی جوی آب. فروغ می‌اُفتد بیرون، ولی کسی که کنار دست‌اش نشسته بوده، طوری نمی‌شود. رفت دیگر، تمام شد …

– چرا فروغ را در ظهیرالدوله دفن کردند؟ دلیل خاصی داشت؟

فرح گفت حتماً باید در ظهیرالدوله دفن شود. روز خاک‌سپاری هم فرح و اشرف و دربار حلقه گل فرستادند.

– فکر می‌کنید با آن همه غم و غصه و تلخی زنده‌گی، فروغ طعمِ خوش‌بختی را هم چشید؟

همیشه می‌گفت: «دل‌ام می‌خواهد بمیرم.» همیشه می‌گفت: «مامان، از این زنده‌گی خسته شده‌ام. دل‌ام می‌خواهد بمیرم.» می‌نشست برای سگ و گربه گریه می‌کرد، چه رسد به آدم‌ها. می‌گفتم: «فروغ، تو از هر انگشتت یک هنر می‌بارد. برای چه می‌نشینی غصه می‌خوری؟» می‌گفت: «مامان جان، کاش من نه خوشگل بودم، نه هنری داشتم، فقط خوش‌بخت بودم.»

***

آیه‌های آه، ناگفته‌هایی از زنده‌گی فروغ فرّخ‌زاد / ناصر صفاریان / نشر روزنگار



لطفا نظر خود را فارسی بنویسد.