ساعتِ ۹ صبح با آلارمِ موبایل از خواب بیدار میشوم. دستها و صورتام را زیرِ آبِ سرد میگیرم و در آینه چهرهی خیسام را تماشا میکنم. طبقِ معمول به آشپزخانه رفته و یک لیوان آبِ خُنک مینوشم تا تازه شوم. مادرم خوابیده، لُپهای تُپلاش را میبوسم. پدرم که از همه سحر خیزتر است، در پُشتِ بامِ خانه مشغولِ کارهای یک دستگاه چیلر میباشد، که قرار است از طرفِ یک شرکتِ بد قول بیایند و راهاندازیاش کنند. خواهرم در آشپزخانه با عجله صبحانه میخورد تا دیرتر از این به سرِ کار نرسد و من مثلِ هر روز به او میگویم زیرِ شعلهی ماهیتابهایی که نیمرو درست کردهایی را کم کن، روغناش سوخت!. برادرم هم که طبقِ معمول ادامهی خواباش را به روی کاناپه آورده! و به محضِ اینکه صدای صحبتهای من و خواهرم را از آشپزخانه میشنود به شکلِ مردسالارانهایی غُرغُر میکند و خواهانِ سکوتِ ما شده، که با بیتوجهایی رو بهرو میشود.
*
قبل از همه ریموتِ تلویزیون را صاحب میشوم و امیدوارم حداقل تا یک ساعتِ آینده، قبل از اینکه اهالیِ خانه بخواهند به تماشای سریالهای فستفودیِ شبکه فارسی۱ بنشینند، صاحبِ ریموت بمانم. چند کانالِ فارسیزبان را مرور میکنم و وقتی میبینم به غیر از تبلیغِ داروهای ترکِ اعتیاد، لاغری و رفع ناتوانیِ مردان! چیزِ دیگری ندارند، از هاتبرد به یوتلست مهاجرت کرده و از شانسِ خوشام تلویزیونِ بیبیسی تکرارِ مستندِ حیاتِ وحشِ گربهسانان را در حالِ پخش دارد. مستندی که زندگی یک یوزپلنگ به نام کهربا و یک شیر ماده به همراه فرزندانش را روایت میکند. کهربا جوان و باهوش است و در بیشتر مواقع در شکارهایش موفق. امّا آرزو دارم کهربا هیچ وقت نتواند بچه آهویی را شکار کند. دلم برای آن بچه آهوی زیبا که توسط کهربا و دوستانش دریده میشود، میسوزد. به خودم میگویم من اگر جای آن مستند ساز بودم، جانِ آن بچه آهو را نجات میدادم! ولی با این واقعیت که این گربهسانان طبیعتِشان است که شکار کنند، از نفرین کردنِ کهربا دست بر میدارم و برای آن بچه آهو دعای آمُرزش میکنم.
*
و الان بعد از اینکه یک عالمِ ظرف و ظروف شُستهام و آشپزخانه را تمیز و مُرتب کردهام، تصمیم میگیرم این پُست را بنویسم.
۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ در ۱:۴۵ قبل از ظهر
کلا حادثه ای که هیچ وقت شبیه ش رو هم تجربه نکردم!