صبحها به نانوایی میرفتم
من از این نانوایی چند بار ساعتِ پنجِ صبح، نانِ سنگک خریدم
اینجا یک شاطر نانوا داشت
عاشقِ ریشهایش بودم
و آن ضربآهنگِ دستهایش بر روی خمیر را دوست داشتم
دلام میخواست که به او بگویم: خسته نباشی
اما نگفتم.
من به نانواها حسودیام میشود
من به کسانی که صبحهای زود به نانوایی میروند حسودیام میشود.
من نانهای سوختهی روی زمین را دوست دارم
سنگهایش
سنگهای داغِ نان، انگشتهایم را میسوزاند، دوست دارم.
من به نانواها حسودیام میشود
من به آن کتریِ سوختهی کنارِ تنور حسودیام میشود
…
من صبحها می خوابم و به نانوایی نمیروم.