تابستان

پنج روز از نیمه‌ی تابستان ۱۳۸۹ هم گذشت، البته چند سالی می‌شود که تابستان‌ها، برای‌ام حال و هوای تابستان ندارند. برای من فقط تابستان‌های دورانِ کودکی و نوجوانی تابستان بود، تابستان‌های ساده‌گی، خوش‌حالی، با مامان و بابای سرحال‌تر، جوان‌تر و با حوصله‌تر. تابستان‌های سفرهای خانه‌واده‌گی، شمال، سوریه و کیش. تابستان‌های نقاشی، طراحی و مسابقه. دوچرخه‌سواری. شهربازی، مینی‌سی‌تی و چرخ‌وفلک و پشمک. دربند و فرح‌زاد و گردو تازه و شاه‌توت و کباب. هفت‌حوض، پارک ملّت و بستنی قیفی و پُفک نمکی و پاستیل. رستورانِ آرش، پیک‌نیک و پارک جنگلی سُرخه‌حصار. بی.‌ام.‌دبلیو ۲۰۰۲ آلبالویی رنگِ بابا و نوارهای داریوش و گوگوش که تو ماشین گوش می‌کردیم. سینماهای ماندانا، آزادی و صحرا و فیلم‌های جیب بُرها به بهشت نمی‌روند، مریم و میتیل، کلاه قرمزی و پسرخاله، تجارت و ضیافت. مغازه‌ی لوازم‌التحریر شازده کوچولو و مداد رنگی و مداد شمعی و پاستِل و اسباب‌بازی فروشیِ فسقلی. شکلات فروشیِ اسپرینگ و تخم‌مرغ‌شانسیِ کیندر. پلاستیک‌فروشیِ نصیری و قوری و لیوان‌های پلاستیکی‌. سوپر بهار و یخ‌ در بهشت و آدامس‌های خرسی، لاویز و باربی. خاله بازی، بالا بلندی، قایم باشک، وسطی و لِی‌لِی. کارتون‌های صبح‌ها و ظهرهای جمعه‌ی تلویزیونِ ایران و چیزهای خوبِ دیگر، که الان هم هست، امّا دیگر کودکی و کودکانه‌گی نیست، چون تابستان فقط با «کودکی» معنا پیدا می‌کند و «تابستان» می‌شود.

از دورهای فرهاد

آثاری را که در آلبوم «از دورها» می‌شنوید، فرهاد در سن ۲۲ ساله‌گی ضبط و به عنوان هدیه به خواهرش که ساکن لندن بود فرستاد. این مجموعه به صورت خانه‌گی و خارج از استودیو ضبط شده بود و انتشار آن تن‌ها پس از پالایش و بهبود کیفیت صدا ممکن شد. در آلبوم «از دورها» دو مصاحبه فرهاد نیز گنجانده شده است. مصاحبه اوّل را خبرنگار رادیو آوای ایران در سال ۱۳۷۵ با فرهاد انجام داده است و مصاحبه دوّم که پایان بخش مجموعه است، گفت‌وگویی است میان فرهاد و محمود تهرانی از رادیو بی‌بی‌سی در تابستان ۱۳۸۱، این گفت‌وگو ناتمام ماند تا فرهاد مثل همیشه و برای همیشه ناگفته بماند…

***

توضیحات نقل شده از اینسرت آلبوم «از دورها»، مجموعه‌ای از آثار منتشر نشده فرهاد می‌باشد.

من شنیدن و داشتن این مجموعه ماندگار و ارزشمند را در آرشیوهای موسیقی پیشنهاد می‌کنم، مخصوصاً شنیدن مصاحبه دوّم، که فرهاد از آخرین روزهای زنده‌گی‌اش در فرانسه می‌گوید.

برای دریافت اطلاعات بیش‌تر از نحوه خرید آلبوم «از دورها» به این صفحه‌ از وب‌سایت رسمی فرهاد مهراد مراجعه کنید.

محمّد نوری

۲۷ شهریور ۱۳۸۲

کنسرت استاد محمّد نوری

آن‌شب خوش‌حال بودم ‌که خواننده‌ی ترانه‌های خاطره‌انگیز دوران کودکی‌ و نوجوانی‌ام را از نزدیک و روی صحنه می‌بینیم. در آخرین هفته‌ی شهریور ۱۳۸۲ استاد محمّد نوری به هم‌راه گروه کُر بزرگی از شاگردان‌اش، به مدت چهار شب در سالن میلاد نمایش‌گاه بین‌المللی تهران، ضیافتی باشکوه را برگزار کرد. من تا مدت‌ها خاطره‌ی خوشِ آن شب را با عکس‌هایی که یواشکی از کنسرت گرفته بودم، مرور می‌کردم.

متاسفانه سی‌دی عکس‌های این کنسرت را نتوانسته‌ام در بایگانی‌ام پیدا کنم، ولی بروشور کنسرت را که نگه داشته بودم را برای این نوشته در نظر گرفت‌ام.

هنرمندی بزرگ از پیشِ ما می‌رود و ما را با خاطره‌های خوش تن‌ها می‌گذارد. :(

یاد و خاطره‌ی استاد محمّد نوری گرامی باد.

فروغ همیشه می‌گفت: «دل‌ام می‌خواهد بمیرم.»

بخشی از گفت‌وگوی ناصر صفاریان با بتول وزیری‌تبار – مادرِ فروغ فرّخ‌زاد

– می‌دانید چه‌طوری تصادف کرده بود؟

از سه راه سلطنت‌آباد یک ماشین ساواک می‌اُفتد دنبال‌اش. فروغ تندتر حرکت می‌کند و می‌رود طرف خیابان سلطنت‌آباد؛ که آن‌ها فروغ را گُم می‌کنند. بعد می‌آید طرفِ خیابان هدایت و وقتی می‌رسد به درّوس، یک ماشین کودکستان از روبه‌رو می‌آمده. چون نمی‌خواسته با ماشین کودکستان تصادف کند و بچه‌ها صدمه ببینند، ماشین را می‌کشد کنار و می‌زند به درخت و می‌اُفتد توی جوی آب. مردم می‌گفتند – من که خودم ندیدم – سَرَش می‌خورد به لبه‌ی سیمانی جوی آب. فروغ می‌اُفتد بیرون، ولی کسی که کنار دست‌اش نشسته بوده، طوری نمی‌شود. رفت دیگر، تمام شد …

– چرا فروغ را در ظهیرالدوله دفن کردند؟ دلیل خاصی داشت؟

فرح گفت حتماً باید در ظهیرالدوله دفن شود. روز خاک‌سپاری هم فرح و اشرف و دربار حلقه گل فرستادند.

– فکر می‌کنید با آن همه غم و غصه و تلخی زنده‌گی، فروغ طعمِ خوش‌بختی را هم چشید؟

همیشه می‌گفت: «دل‌ام می‌خواهد بمیرم.» همیشه می‌گفت: «مامان، از این زنده‌گی خسته شده‌ام. دل‌ام می‌خواهد بمیرم.» می‌نشست برای سگ و گربه گریه می‌کرد، چه رسد به آدم‌ها. می‌گفتم: «فروغ، تو از هر انگشتت یک هنر می‌بارد. برای چه می‌نشینی غصه می‌خوری؟» می‌گفت: «مامان جان، کاش من نه خوشگل بودم، نه هنری داشتم، فقط خوش‌بخت بودم.»

***

آیه‌های آه، ناگفته‌هایی از زنده‌گی فروغ فرّخ‌زاد / ناصر صفاریان / نشر روزنگار

منهای دو

منهای دو

نویسنده: ساموئل بنشتریت

مترجم: شهلا حائری

کارگردان: داود رشیدی

طراح صحنه و لباس: امیر اثباتی

طراح چهره پردازی: عبدالله اسکندری

عکاس: رضا معطریان

بازی‌گران: سیامک صفری، محمدحسن معجونی، علی سرابی، پگاه آهنگرانی، باران کوثری، لیلی رشیدی، هوشنگ قوانلو و عزیز نقدی

داود رشیدی: این نمایش داستان دو پیرمرد است، که بعد از یک کمای طولانی هوش‌یاری خود را بدست می‌آورند، امّا پزشک معالج به آن‌ها اطلاع می‌دهد که یکی از آنها یک هفته و دیگری ۱۵ روز بیش‌تر زنده نمی‌ماند. آن‌ها به‌دلیل این‌که به هرحال زمان زیادی از عمرشان باقی نمانده، تصمیم می‌گیرند از بیمارستان فرار کنند. آن‌ها پس از فرار از بیمارستان، با شخصیت‌های مختلفی مواجه می‌شوند که هر یک ماجراهایی دارد. مثلاً در ابتدا با یک خانم باردار مواجه می‌شوند که در آستانه وضع حمل، هم‌سرش او را ترک کرده است. زن از آن‌ها می‌خواهد که  شوهرش را پیدا کنند. دو پیرمرد در جست و جوی شوهر آن زن به جاهای مختلفی سرکشی می‌کنند. به کافه‌ها و مراکز تفریح  سر می‌زنند. به خانه او سرک می‌کشند، امّا نشانی از مرد نمی‌یابند، تا این‌که در کنار یک رودخانه مردی را می‌بینند که در تلاشی ناموفق اقدام به خودکشی می‌کند. پیرمردها فکر می‌کنند گم‌شده خود را یافته‌اند. مرد را به بیمارستان نزد زن که حالا وضع حمل کرده می برند؛ اما زن به آن‌ها می‌گوید که او شوهرش نیست. امّا این آغاز یک آشنایی است که نهایتاً به ازدواج زن با مرد می‌انجامد. پیرمردهای داستان ما هم البته داستان‌های خاص خود را دارند که در طول نمایش برای تماشاچیان بازگو می‌کنند.*

وقتی می‌بینم هنرمند بزرگ و با سابقه‌ایی چون «داود رشیدی» نمایش‌نامه‌ی خوبی چون «منهای دو» را به روی صحنه می‌آورد، ذوق می‌کنم و خوش‌حال می‌شوم. ۱۵ تیر ۱۳۸۹ نمایش «منهای دو» را دیدم و بسیار لذت بُردم. «منهای دو» آینه‌ای است از زنده‌گی، با طنزی که بعضی جاها خنده را بر لب‌ها می‌خُشکاند. از عشق، دوست‌داشتن و خاطره‌های خوب و بد زنده‌گی می‌گوید و یادآور می‌شود که زنده‌گی چه‌قدر کوتاه است، خیلی کوتاه.