۱- بعضی وقتها چیزهایی که مینویسم برای همان لحظه یا تا چند وقت بعد از آن برایم قابل تحمل است. وقتی نوشتههای کوتاه ِ قدیمیام را میخوانم، حس ِ بدی میگیرم و از روی کاغذ پاره یا اگر روی وبلاگ باشد حذف میکنم. یک جورهایی از نوشتنشان پشیمان میشوم.
۲- بعد از توقیف ِ روزنامهی «اعتماد ملّی» که چهار سالی مشتریاش بودم، روزنامهی «سرمایه» را میخواندم. دیروز روزنامهی «سرمایه» توقیف شد. امروز صبح بابا پرسید چه روزنامهایی بگیرم؟ بیخبر از همهجا گفتم «صدای عدالت». بعداً بابا گفتند که این روزنامه چند ماه است که توقیف شده!
۳- رفتم به انباری ِ خانه و چمدانی را باز کردم که داخلش پُر از گوله کامواهای رنگیرنگی بود و رنگهای قرمز، سرمهایی، آبی ِ پُررنگ و سبز ِ لجنی را جدا کردم تا شاید اگر حوصلهایی بود، عروسکهای کاموایی درست کنم و یکیدوتا شالگردن ببافم.
۴- فردا ۱۳ آبان، روز دانشآموز است، اما همهی رسانهها و خبرگزاریها در مورد همهی بخشهای این روز گفتهاند، غیر از بخش ِ دانشآموز! فردا حتماً تمام ِ مدارس ایران کلی آبنبات و شکلات بین ِ بچهها پخش میکنند. واقعاًً دلم خواست! من که دانشآموز نیستم از کجا باید آبنبات و شکلات بگیرم؟
۱۲ آبان ۱۳۸۸ در ۹:۲۲ ب.ظ
۱− یه فکری واسه این حست باید بکنم
۲− کیهانم خوبه ها :D
۳− واسه من چه رنگیه !!؟
۴− آره راس میگی اصن بهش دقت نکرده بودم