عکاسی با طعم ِ زالو

امروز که هوا بارانی بود رفتم تو حیاط از باقی مانده‌ی گل‌های باغچه که زیر ِ باران خیس شده بودند عکس بگیرم. رفتم و چند تا عکس هم گرفتم که به نظرم هیچ کدام خوب نشد، از پله‌ها که داشتم می‌آمدم بالا، حس کردم روی آرنج ِ دست ِ راستم چیزی چسبیده، نگاه کردم دیدم یک عدد زالو! به اندازه‌ی حدوداً چهار سانتیمتر آرنج‌ام را در آغوش گرفته! ناگهان جیغ‌های ممتد به همراه فریادهای کمک کمک ارسال شد و برادر شجاع با یک عدد پاشنه‌کش به سمت ِ آرنج من آمد و با دو ضربه زالوی خون‌آشام را از من دور کرد. بعداً که آرنج دستم را دیدم متوجه شدم که شخص ِ زالو فضای کوچکی را شکافته و در حال نوش ِ جان کردن خون‌هایم بوده. حالا نمی‌دانم تو باغچه‌ی ما زالو چه‌کار داشته و چه‌جوری آمده روی آرنج ِ من!


  1. مهدی

    قیافت دیدنی بوده، آخ آخ کاش اونجا بودم می‌دیدمت :D

  2. صندوقک

    زالو جزو معدود موجوداتی است که ازش متنفرم. خدا رو شکر تاحالا بهم وصل نشده.

لطفا نظر خود را فارسی بنویسد.